کاین گناهی‌ست که در شهر شما نیز کنند...

این روزها به خصوص پس از اتمام نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت، در بیشتر محافل ادبی حرف از قانون کپی‌رایت است. دزد خطاب شدنِ عده‌ای از ناشران و مسئولین فرهنگیِ ایران در غرفه خودشان در آلمان بحثی نیست که خیلی راحت بتوان از کنار آن رد شد؛ این‌که بعضی توجیه کردند و بعضی به روی خودشان نیاوردند، بحث دیگری‌ست... اما در این میان کاری که از دست ما برمی‌آید، توضیح تجربیات است و گزارش نشست‌ها بلکه بشود راهی را که به نظر بسیار سخت می‌رسد، هموارتر کرد. البته که هموارتر هرگز به معنای راحت‌تر نیست، چه، هنوز هم پس از بستنِ ده‌ها قرارداد برای کتاب‌های خودم یا دوستان و همکاران، گاه موانعِ پیش رو، طرف ایرانی را از ادامه کار منصرف می‌کند. قطعا برای تمامی کسانی که به نوعی با این قراردادها سر و کار داشته‌اند پیش آمده که برای واریز مبلغ کپی‌رایت به آشنایانشان در خارج از کشور رو بیندازند و برای تاریخِ تقریبیِ انتشار که ناشر خارجی از طرف ایرانی می‌خواهد، هزار بهانه بتراشند و بعد با شرمندگیِ تمام از کلماتی که به زبان بیگانه بارشان شده، غصه بخورند که چرا از کمترین حقوق شغل مورد علاقه‌شان محروم‌اند و حتی نمی‌توانند تصمیم بگیرند کتاب‌شان در چه تاریخی منتشر شود؛ فقط به این دلیل ساده که رفتنِ کتاب برای ممیزی ممکن است برگشتی نداشته باشد... اما جالب است بدانید هنوز هیچ کدام از این‌ها مشکل اصلیِ قرارداد بستن با ناشر خارجی نیست؛ تاریخ را می‌شود پس و پیش کرد و جریمه داد و مذاکره کرد و مبلغ هم بالاخره واریز می‌شود. مهم‌ترین مانع که تکلیف هیچ کدام از دست‌اندرکارانِ نشر کتاب با آن روشن نیست، بندی‌ست که همان ابتدای کار، پس از خواندنِ مقدمات و مشخصاتِ اثر و تاکید بر آوردنِ نشانِ کپی‌رایت، سر راهِ طرف ایرانی قد علم میکند: 

L’éditeur s’engage à faire établir une traduction fidèle sans coupures ni modifications du texte original français
یا
No abbreviations, additions or alterations in the text, photographs or title may be made without the prior written approval of the Proprietor
یا
Cuts, alterations or additions in the text and in the title, as well as any preface or postface, shall be made only with written consent of the Proprietor

بله؛ ناشر با امضاء قرارداد کپی‌رایت متعهد می‌شود ترجمه‌ای وفادار را بدون هیچ‌گونه حذف و دخل و تصرف در متن اصلی ارائه دهد. هرگونه اختصار، تحریف، تغییر در متن،‌ عکس‌ها و عنوان باید با اجازه کتبی از مالک اثر صورت گیرد. درستش هم همین است. منِ مترجم و شمای خواننده و شخص ناشر هم هیچ مشکلی نداریم که کتاب عین به عین ترجمه شود، عنوان تغییر نکند و پانویس‌هایی برای توضیحِ عملِ شخصیت داستان که از نظر ما شنیع است، اضافه نشود. اما چه کنیم که برای گرفتن مجوز کتاب، دیگر دست‌مان عادت کرده beer ها و wine ها را نوشیدنی ترجمه کنیم و s’embrasser ها را کنار هم آمدن یا حرف زدن، جای kiss نوازش و محبت و انواع مترادف‌های دور از ذهن بگذاریم و piss ِ پسربچه‌ای را که از سر شرارت روی دیوار همسایه کاری کرده به قضای حاجت تعبیر کنیم، عنوان را تغییر دهیم که خدای ناکرده اوقات بررس را تلخ نکند و مقدمه‌ای هم اول کتاب بچسبانیم با قسم و آیه که به خداوندیِ خدا ما می‌دانیم این کار بد است و زشت است و عیب است و این اثر را فقط به دلیل نشان دادن عمق این شناعت ترجمه کرده‌ایم... اما اصل ماجرا تازه بعد از فرستادن کتاب به آن اداره محترم شروع می‌شود، آن‌هم پس از گذشت چند ماه، و بعد از دیدنِ برگه عریض و طویلِ بدون مهر و امضائی که "اصلاحات" را ردیف کرده و از ما خواسته darkness را از جمله‌ای که در آن درِ اتاق، بسته است حذف کنیم و ami ها را به نامزد تغییر دهیم، à votre santé را این بار بد دانسته‌اند و از دو فصل کلا خوش‌شان نیامده...

حالا ما مانده‌ایم و قراردادی که امضا کرده‌ایم؛ باید به ناشر ایمیل بزنیم و او هم نویسنده را در جریان بگذارد و بعد نویسنده با عصبانیت تمام برای ما بنویسد که اجازه نمی‌دهد دست توی متنش ببریم. از ما اصرار که دست توی اصل و اساس اثر نمی‌بریم و از او انکار که همین نامزد کردنِ شخصیت داستانش با آن یکی شخصیت، اصل و اساسِ داستان را از هم می‌پاشد و مگر در مملکت شما کسی به دیگری مهرورزی نمی‌کند و بوسه مگر چیست؟... به خصوص که نویسنده فارسی هم بلد باشد و دستی هم در شعر داشته باشد و مولانا و سعدی را از ما بیشتر بشناسد و بخواهد فخری هم بفروشد و در ادامه بگوید خودش شخصا دیوان سعدی را به فارسی خوانده و این مصرعش را هنوز به یاد دارد: بوسه‌ای زان دهن تنگ بده یا بفروش...

قطعا قصدم از مرور این وقایعی که همه‌ به نوعی با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، نالیدن و ناامید کردن نیست، که اگر بود، دنبال راهکار نمی‌گشتم. قصدم این است که هم‌فکری کنیم شاید بتوانیم حتی برای آن اداره محترم هم راه‌گشا باشیم. پس بیایید یک فرض محال را در نظر بگیریم؛ نویسنده‌ای کانادایی که چند کتاب دارد و قول داده امتیاز سه کتابش را به ما واگذار کند، کوتاه می‌آید، درک می‌کند و اجازه می‌دهد تغییراتِ مورد نظر انجام شود؛ کتاب اول منتشر می‌شود و نویسنده چند خطی هم برای خوانندگان ایرانی‌اش می‌نگارد و همه دور هم خوشحالیم که کتابی با اجازه مالک اثر چاپ کرده‌ایم. می‌رویم سراغ کتاب دوم؛ از پیش اجازه آن تغییرات را هم گرفته‌ایم و با اطمینان به نویسنده می‌گوییم کتاب تا ده ماه آینده به بازار خواهد آمد. قرارداد را امضا می‌کنیم و کتاب را می‌فرستیم و این بار، با تغییر سلیقه بررس محترم دیگری، از دیدن برگه "اصلاحات" درجا میخکوب می‌شویم؛ چون بررس محترم این بار نوازش و محبت خفیف را به شدت رد کرده و با عصبانیت دستور به حذف جملات قبلی و بعدی و تخت و کمد و دوش و حوله و لباس نازک داده است... تکلیف چیست؟! اگر اعتراض بزنیم دست کم یکی دو ماه دیگر باید منتظر بمانیم، اگر تغییرات را اعمال کنیم، باز باید جلو نویسنده سرمان را پایین بیندازیم و این بار سعی کنیم تغییر سلیقه در بررس‌های محترم را توجیه کنیم. این‌جاست که طرف ایرانی دیگر کم می‌آورد و ترجیح می‌دهد اصلا به خرید امتیاز فکر نکند و سعی کند با عذاب وجدانش کنار بیاید...

در نشستی که چندی پیش در شهرکتاب مرکزی با ناشری آلمانی برگزار شد، در پاسخ به اعتراض ایشان مبنی بر این که نویسندگان آلمانی افتخار می‌کنند در کشوری آزادانه می‌نویسند و هرگز اجازه حذف قسمت‌هایی از کتاب‌شان را به مترجم ایرانی نمی‌دهند، تاکید کردم "ما هم به عقاید و شرایط و قوانین کشورمان احترام می‌گذاریم و هرگز سراغ کتابی نمی‌رویم که دین، عرف و سیاست کشورمان را زیر سوال برده. ما هم کتابی را انتخاب می‌کنیم که برای انتشارش توجیه عاقلانه داشته باشیم." دور از اخلاق بود جمله‌ام را ادامه دهم و در محضر غریبه، خودی را متهم کنم که مشکل این‌جاست: هنوز بعد از گذشت نزدیک به چهل سال، منِ مترجم و شمای خواننده و شخص ناشر هیچ کدام نمی‌دانیم چه کلمات، جمله‌ها یا عباراتی دین، عرف و سیاست کشورمان را زیر سوال می‌بَرد. کاش جدولی تهیه می‌شد از کلمات ممنوعه، عبارات تحریک‌کننده، توصیفاتِ خارج از عرف و موضوعات خارج از ادب. من که چنین جدولی را ولو چند هزار صفحه باشد، روی چشم می‌گذارم. دست‌کم تکلیفم روشن می‌شود که ترجمه آثار ادبی، با دستورالعملی چند هزار صفحه‌ای، را ادامه می‌دهم یا عطایش را به لقایش می‌بخشم...

این مطلب در فصلنامۀ علمی - فرهنگی 'مترجم'،سال ۲۶، شمارۀ ۶۳ منتشر شده است.

جايی ميان مُرده ها و كتاب ها...

پنجمين روز نمايشگاه كتاب كمتر از يك ساعت ديگر شروع می شود و من هر چهار روزش را صبح از شمال تهران راه افتاده ام و چمران را رفته ام تا تونل و بعد از تونل و پارك ولايت. بعد انداخته ام تو اتوبان خليج فارس؟ نه. می روم از راه بهشت زهرا. از سالن های تطهير می گذرم و گل ها و سنگ قبرها را رصد می كنم و گلزار شهدا را دور می زنم و بعد می رسم ورودیِ پاركنيگ. يك تير و چند نشان است برايم. خب نمايشگاه كه نمايشگاه است و برای كسی مثل من فرق نمی كند كجا باشد. هرجا باشد می روم. نهايتش مثل مصلی هر روز حرص می خورم و جلوی دماغم را می گيرم تا بوی موكت های پا خورده اذيتم نكند و گوش هام را می گيرم تا صدای بلندگوهای تعبيه شده در سوراخ و سمبه ها پرده اش را ندرد و خيسِ عرق از شرجیِ غرفه های طبقه ی بالا، فحش و ناسزا را ول می دهم سمتِ باعث و بانی اش...

اما حالا كه بخت يارم بوده و محل مورد نظر افتاده وسط بچه گی هام، چرا كِيفش را نبرم؟ جمعه ها ساعت شش صبح سرويس دعای ندبه با "ای لشكر صاحب زمان" می بردمان بهشت زهرا، قطعه ی شهدا. دعای ندبه كه تمام می شد، نان و پنير و خرما و سبزی و آش و هركه هرچه داشت. ما هم بچه های زودبزرگ شده... می خورديم و نمی خورديم... زوم می كرديم چشم های خيسِ اشك از نمی‌‌ دانم كدام گناه را روی چهره های چهارده پانزده ساله ی شهدا و حسرت می خورديم چرا جای آن ها نيستيم... جنگ كه تمام شد، جمعه هامان شد زيارتِ قبری خالی در انتظار جنازه ای هجده ساله. آب و گلاب می برديم و قبر را می شستيم و از خاكِ نم دارِ سرد شفاعت می خواستيم... چهارده سال بعد، گونی جنازه را تحويل گرفتيم و برديم گذاشتيم سر جاش. حالا ديگر آن زير كسی بود...

شب های نمايشگاه كتاب، صفِ ماشين هایی را كه سانت سانت از هم سبقت می گيرند برای ورودیِ تهران، با لبخندی موذيانه پشت سر می گذارم و گازش را می گيرم سمتِ در ورودیِ بهشت زهرا. يكی دو باری ست كه زود می رسم و در باز است هنوز. ته مانده های عزادار با اشك و آه بيرون می آيند. خيره می شوم به تانكِ وسط بلوار و بچه گيم را توي قطعه ی پنجاه و سه زير و بالا می كنم. بعد يك هو به خودم می آيم و ترس بَرَم می دارد. پايم را می گذارم روی گاز و از جمع مُرده ها می زنم بيرون. چشم هام را كه باز می كنم، رسيده ام خانه و بابا منتظر است برايش تعريف كنم امروز نمايشگاه چه خبر بوده...

پروست چند؟

از اولش هم حس بدی نداشتم به شهر آفتاب. نمی دانم چرا. شايد چون نسبت به نمايشگاه های قبل، يك ساعت بهم نزديك تر شده، شايد هم به خاطر اين كه راه هر هفته ام است از كاشان به تهران و برعكس. يك جورهايی دوست دارم جاده اش را...

به هر حال هشت صبح از خانه راه افتادم و ساعت ده رسيدم پاركينگ. ترافيك بود. خوشحال شدم. توی صف ماشين ها ماندم. اما خوشحال شدم. شرط بسته بودم با دوست هام. گفته بودند كسی نمی آيد. آمده بودند مردم...

خلافِ توصيه هايی كه اين روزها دست به دست می شد توی سايت ها، با ماشين شخصی رفتم. پاركبان ها راهنمايی می كردند و كلی وَن هم ايستاده بودند ما را ببرند سمتِ غرفه ها. فقط حيف كرم ضد آفتاب يادم رفته بود! آفتابِ بيابان يك دقيقه دو دقيقه نمی شناسد. تيز است...

از ون پياده شدم و ده دقيقه ای پياده رفتم تا رسيدم به ساختمان سفيدِ ناشران عمومی. همين طوری اين طرف و آن طرف را نگاه می كردم و دنبال سوژه می گشتم كه شهروز مهدی پور را ديدم و گل از گلم شكفت. نشر چشمه هنوز غرفه اش را نچيده بود. پلاستيك را زدم بالا و رفتم تو. دلم تنگ شده بود برای دوست هام. دو سالی می شد نديده بودم شان. شروعِ خوبی بود. به خصوص كه خبر رسيد "پرندگان" رومن گاری هم رفته برای چاپ دوم...

از كنار غرفه ی نشر مركز رد شدم و گفتم: پروست امسال چند؟ فروشنده كه جا خورده بود گفت: چيش؟ گفتم: همون گرونه ش. گفت: دويست و شصت تومن، با تخفيف نمايشگاه دويست و بيست...

توی مرواريد و نگاه چرخيدم و رسيدم معين. رفتم جلو. سلام كردم. گفتم اين كتابِ ...تون خيلی غلط ديكته داشت. گفتن كاش با مداد خط می كشيدين می دادين درست كنيم... يك سری كتاب صوتی از متون كلاسيك ايرانی هم منتشر كرده بودند كه يكيش را محض امتحان خريدم: گزيده ی تاريخ بيهقی. اگر خوب بود، فردا خواجه عبدالله انصاری را هم می خرم...

نزديكِ بين الملل يوسف عليخانی را ديدم. همچنان پرانگيزه و پر هيجان داشت درباره ی كتابی حرف می زد. مرا كه ديد سلام و احوال پرسی ای كرد و رفت سر غر زدن از تيراژ و فروش. "بودن" يرژی كاشينسكی را هم هديه داد بهم. چاپ چهارم شده...

رسيدم ققنوس. غرفه بزرگ بود و آدم هاش خوشحال. كنار صندوق هم پر از شكلات قهوه بود كه علاقه ی خاصی بهش دارم. شكلاتی انداختم بالا و "مردِ خسته"ام را ديدم كه چاپ دومش امسال به نمايشگاه آمده. پشت بندش چشمم خورد به جلدِ قرمزِ "زندگی ام همه چيز من است": مجموعه گفت و گویی با كيشلوفسكی...

رفتم ماهی. "گذار روزگار"م زير شيشه بود. رديف سوم. چشم چشم كردم دنبال مهدی نوری كه ازش تشكر كنم. زحمت می كشد برای كتاب های نشر ماهی. نبود. يادداشت گذاشتم براش كه اگر آمد نمايشگاه، خستگیش در برود...

رسيدم بين الملل. فرانسه صفر. هيچی نداشت. از شهر كتاب هم چيزی نصيبم نشد. كتاب نور هم ده سالی ست دم نمايشگاه خانه تكانی می كند و هرچه زير فرش و مبل خانه چيده، برمی دارد می آورد نمايشگاه و دوباره برشان می گرداند خانه برای سال بعد. دريغ از يك نسخه كتاب جديد. فرهنگ معاصر هم كه توی خارجی ها شركت نكرده. بار كتاب های جديدش نرسيده گويا! آلمان اما قوی بود امسال. كتاب ها همه به روز. رمان ها همه عالی. با بروشور دوزبانه ی آلمانی - انگليسی...

برعكس هميشه، از بين الملل خوشم نيامد. برگشتم دوباره توی سالن های عمومی. از دور جلدهای گالينگور نارنجیِ رمان های معروفِ جين آستين و داستايوفسكی و خواهران برونته چشمم را گرفت. رفتم نزديك. عنوان رمان به انگليسی و فارسی، جلدها را خوشگل تر كرده بود. پيش خودم گفتم حتمن متن دوزبانه است كه دوباره چاپ شده. وگرنه مگر می شود با وجود ترجمه های رضا رضايی از برونته ها و آستين ها و ابله سروش حبيبی و... كسی سراغ ترجمه ی اين رمان ها برود؟ جين اير را برداشتم و ورق زدم. نه. متن فارسی بود. ترجمه ی كه؟ هعی... چاپ هشتم؟! بعدی را ورق زدم. چاپ ششم!! بعدی. چاپ پنجم!! ناخودآگاه نگاهم رفت روی تيراژ: صد و پنجاه نسخه!!!! يعنی كتاب با شش بار چاپ شدن، هنوز هزار نسخه نفروخته!! شروع كردم به ورق زدن همه شان، يكی پس از ديگری. اشتباه نمی كردم. جلوی شمارگان همه شان، رقم صد و پنجاه توی چشم می زد. فروشنده شروع كرد به توضيح كه: اين ها رمان های خوبی ان. اگر دوس دارين با رمان های كلاسيك آشنا بشين... گفتم: من دارم به تيراژها نگاه می كنم و تجديد چاپ ها. گفت: بله خب. متاسفانه فروش كتاب خيلی كم شده و ما... حس خوبی نداشتم. انگار سرم كلاه رفته باشد...

از سالن آمدم بيرون. آفتاب بود هنوز. اما باد می آمد. شعبه های هايدا وسوسه انگيز بودند. سرم را انداختم پايين و چرخيدم سمتِ ون ها. بس كه مردم بی نوبت سوار شده بودند، مبصر گذاشته بودند برای صف. هر بار هم مبصر داد می زد: آقا بذار نوبتت بشه، بعد...

جعبه سياه

گفتم اين داستان خيلی طولانيه ها.

گفت به جاش واقعا داستان خوبيه.

گفتم هم من خسته می شم موقع خوندن، هم شنونده ها خسته می شن.

گفت نظرخواهی كردم از خواننده ها، گفتن عيبی نداره داستان طولانی باشه، به شرط اين كه ارزشش رو داشته باشه.
به نظر هر دو مون، جعبه سياه ارزشش رو داشت...

داستان رو با گپ و گفتی كوتاه، می تونين توی سايت نامليك بشنوين.

زيباتر آن بود كه...

شب سودای سعدی را مگر فردا نمی ­باشد؟

چرا. می ­باشد. اما در غلط ننویسیم آمده به دو دلیل «بهتر است كه از استعمال می ­باشد به جای است خودداری شود.» حكمِ «بعضی فضلا» نیز كه استفاده از این فعل را غلط دانسته ­اند، به ­صراحت توسط نویسنده­ ی كتاب رد شده. البته آقای نجفی می ­توانسته حكمِ بعضی فضلا را رد كند، اما گروهی ترجیح می ­دهند حكم، توسط آقای نجفی رد شود. چراكه باز در غلط ننویسیم آمده «مقصود این نیست كه در زبان فارسی فعل مجهول یا حرف اضافه ­ی مركبِ (به)­توسط (و مترادف آن به ­وسیله­ ی) وجود نداشته و بنابراین استعمال آن­ها غلط است.»

غلط ننویسیم را كه ورق می ­زنیم، بیشتر از صدور حكمِ غلط و درست بودن یا بایدها و نبایدهایی كه غلیان احساساتِ بعضی مخاطبان را رقم می ­زند، برمی ­خوریم به: مغایر روح زبان فارسی است، در فارسی بهتر است به این صورت نوشته شود، فصیح­ تر آن است كه، زیباتر است بگوییم و... یعنی اگر با نگاهی مهربانانه كتاب را بخوانیم، متوجه می ­شویم نویسنده نگران چیست و بیشتر از غلط یا درست بودنِ می ­باشد و توسط و دچار بی­خوابی شدن، دغدغه­ ی بهتر و زیباترنویسی دارد. چنان­چه با خواندن ترجمه­ های ایشان و تطبیق با زبان مبدأ، انگشتِ حیرت به دهان می ­مانیم از معادل­ های زیبا و فكرشده­ ای كه برای بعضی واژه­ ها، عبارت ­ها و جملاتِ طولانی و پر از حرفِ ربطِ بیگانه پیدا كرده است. فكر می ­كنم اگر ابوالحسن نجفی در عنوان كتابش تجدید نظری می ­كرد، شاید دیگر لازم نبود نزدیكِ سی سال یك­ تنه بایستد و از دغدغه ­ها و نگرانی ­هایش برای زبان فارسی دفاع كند. به تجربه ثابت شده كه امر و نهی كردن به مخاطب، كمی  سخت­ تر و با عتاب ­و خطاب بیشتری جواب می ­دهد تا صحبت از موضع اطلاع ­رسانِ صِرف. به همین دلیل غلط ننویسیم تبدیل شد به یكی از پربحث ­ترین فرهنگ­ های زبان فارسی.

اما دیده شدن این كتاب، دلیل مهم­ تری هم داشت: نیاز به وجود یك شیوه­ نامه ­ی فارسی­ نویسی. همین حالا مترجم ­ها و نویسنده­ هایی كه با بیش از یك ناشر كار كرده ­اند، به ­خوبی می ­دانند هر نشر، شیوه­ نامه ­ی خاص خودش را دارد؛ طوری كه اگر بنا به دلایلی بخواهیم متن كتابی را كه روزی با ناشری كار كرده­ ایم، تحویل ناشر دیگری بدهیم، متن دوباره باید مراحل نمونه­ خوانی را گذرانده و طبق سلیقه ­ی ناشر جدید چیده شود. مجلات و روزنامه ­ها هم از این قاعده مستثنا نیستند؛ چراكه هركدام باید به سلیقه­ ی خودشان متن را بچینند. هرچه مجموعه مستقل ­تر باشد، سلیقه ­ها پراكنده ­تر و بی ­قاعده­ تر اَند. كافی­ ست نگاهی بیندازیم به شبكه­ های اجتماعی. به­ ندرت می ­توانیم دو متن بخوانیم كه هردو به شیوه ­ای یكسان نوشته شده باشند. به عنوان مثال، هنوز تكلیف­ نویسنده ­ی فارسی­ زبان با مطابقت كردن یا نكردن فعل با فاعل بی ­جان معلوم نیست. همین مشكل را با الف مقصوره، همزه، تنوین، جدانویسی ضمیر ملكی، تركیب كلمه­ های بیگانه با پسوند و پیشوندهای فارسی و... دارد. توی چنین آشفته ­بازاری كه اساتید و مدعیان گویا هیچ­ كدام، دیگری را قبول ندارند، جسارت می خواهد كسی یك­ تنه پا پیش بگذارد و پیشنهاد یا توصیه ­ای برای فارسی­ نویسان داشته باشد. آقای نجفی اما نزدیك به سی سال پیش با انتشار این كتاب، دیكته ­ی ننوشته ­ای را تقدیم مخاطب كرد و غلط ­هایش را شنید و با انتقادها و ایرادهایی هرچند سختگیرانه كه اساتید فن از كتاب گرفتند بزرگ منشانه روبه ­رو شد و سپس با تصحیح چاپ­ های بعدی، حسن نیت خود را برای زیباترنویسی زبان فارسی اثبات كرد. البته دركِ حسن نیت ایشان با خواندن مقدمه و بعضی توضیحاتی كه در متن كتاب آمده، چندان هم سخت نبود و نیست. بهتر نبود كمی ملایم ­تر و افتاده ­تر به این كتاب نگاه می ­شد تا حالا همین حلقه­ ی چند هزار نفره ­ی ناشر و مترجم و نویسنده یا به تعبیری، اهل قلم، دستِ ­كم از یك شیوه ­نامه پیروی می ­كردند؟ باعث تاسف است جمله­ ای كه سی سال پیش در مقدمه ­ی كتاب غلط ننویسیم  به عنوان دغدغه­ ی نویسنده­ ی كتاب آمده، هنوز هم صدق می ­كند و هنوز برای این نگرانی هیچ راه­ حلی وجود ندارد: «ترجمه­ ­ی لفظ­ به ­لفظ اصطلاحات و تركیبات خارجی كه عمدتاً در سال­ های اخیر بر اثر شتاب زدگی خبرگزاری ­ها و سهل ­انگاری مترجمان و نارسایی زبان دانشجویان ازفرنگ برگشته در مطبوعات و رادیو و تلویزیون و بسیاری از كتاب ­ها رواج یافته، با روح و طبیعت زبان فارسی مغایر است.» ترجمه ­ی لفظ ­به ­لفظ، با افزایش روزافزون تعداد ناشران و مترجم ­های زبان انگلیسی و زبان ­های دیگر و به دلیل سرعتِ دسترسی به كتاب ­های روز و در نتیجه، وجودِ رقابتی پنهان برای انتشار هرچه سریع­ تر بعضی كتاب­ های پرمخاطب، حالا دیگر معضلی جدی ­ست؛ معضلی كه قطعاً با كمك به نویسنده ­ی نگرانِ غلط ننویسیمخیلی زودتراز این ­ها می ­شد برایش كاری كرد. چرا قطعاً؟ وقتی اجازه خواستم برای بازترجمه ­ی پنج داستان از رومن گاری كه ایشان حدود چهل سال پیش­تر ترجمه كرده بود، با خوشحالی تاكید كرد كه حتماً بعد از چهل سال، ترجمه ­ی بهتر و به ­روز تری نیاز است. قطعاً درك نگرانی­ ها و به­ دنبالش همكاری با نویسنده­ ای با چنین وسعت دید و دانشی، می ­توانست اوضاع بهتری را برای فارسی ­نویسی امروز رقم بزند.

كاش جای كتاب غلط ننویسیم، دغدغه­ ی نویسنده­ اش را جدی ­تر می ­گرفتیم.

پ.ن: اين مطلب در شماره ی پنجاه و هشت مجله ی مترجم در ويژه نامه ای با عنوان "نگاهی دوباره به غلط ننويسيم" در بيست و ششم اسفند ماه سال گذشته منتشر شد. از آن جا كه متن كامل ويژه نامه روی سايت مجله در دسترس است، بد نديدم مطلبم را اين جا هم بازنشر كنم.

مگر قرار است چند بار زندگی كنيم؟

به قيافه‌اش می‌خورد سی‌وچند ساله باشد. كوله‌پشتی بزرگی انداخته بود رو‌ی كولش و داشت چشم‌چشم می‌كرد ببيندم. بهش گفته بودم ماشينم قرمز است و كوچك. تا مرا ديد، گل از گلش شكفت. دويد طرف ماشين، كوله اش را به‌زور جا كرد توی صندوق عقب و هنوز ننشسته شروع كرد به حرف زدن كه بلژيك به دنيا آمده و همان‌جا بزرگ شده، بعد رفته فرانسه پرستاری خوانده و ليسانس را كه گرفته، برگشته بلژيك برای كار توی يكی از معروف‌ترين بيمارستان‌های ليِژ. شش ماه از كار كردنش نگذشته كه يك روز نشسته و كلاهش را قاضی كرده و زده زير همه چيز:

-خب كه چه؟ بيست و چند سال پرستار باشم و شب و روزم را سر كنم توي اين بيمارستان كه چه؟ بعدش بازنشست شوم و مستمری‌ام را خرج پادرد و زانودرد و سردرد و كمردرد كنم كه چه؟ زندگی‌ام را پر كنم از تكرار محل كار و خانه و رئيس بخش و رياست كل كه چه؟ مگر قرار است چند بار زندگی كنم؟

پشت‌بندش رفته استعفا داده و چند ماهی دنبال شغلی گشته تا بلكه بيشتر از يك بار زندگی كند. با ليسانس پرستاری بازارياب هتلی شده كه می‌خواسته شعبه‌ها‌ی متعددی در كشورهای مختلف افتتاح كند:

-گفتند برو يك سال كوبا زندگی كن. گفتم چشم. گفتند برو ساحل عاج. گفتم چشم. برو سنگال. چشم. برو مكزيك. چشم. اندونزی. يونان. تايلند. تركيه. چشم. چشم. چشم.

نوبت به مصر رسيده. دوره‌ی چهارساله‌ی ماموريتش كه تمام شده، تمديد كرده. بعد از هشت سال دوباره چهار سال ديگر زندگی در مصر را انتخاب كرده. انقلاب مصر را به چشم ديده. بهار عربی را از سر گذرانده. لابه‌لای زنان مصر زندگی كرده. راهپيمايی زنان مصر را در حمايت از قانون حق طلاق ديده و پيروزی‌شان را از نزديك لمس كرده. كلی حرف دارد درباره‌ی زنان مسلمان. به‌نظرش همين حق طلاق بعدها چه‌قدر به ضرر زندگی‌های مشترك مصری‌ها تمام شده. مصر را زيسته...

-بعد از انقلاب مصر، استانبول را انتخاب كردم و تمام اين سال‌ها دوست داشتم بيايم ايران. عكس‌های ايران را كه تماشا می‌كردم، به خودم می‌گفتم نوبت ايران است.

تمام روز را درباره‌ی تفاوت‌های زنان ايران و مصر حرف می‌زند. با من بحث می‌كند سر نوع پوشش زن‌های ايرانی. از تاريخ می‌پرسد. بهتر از من بلد است جواب‌ها را. بناهای تاريخی كاشان را با بناهای مصر مقايسه می‌كند، مسجدها را با مراكش، شهر زيرزمينی را با دالان‌های اهرام ثلاثه. با هركس هم كلام می‌شود، سريع چرتكه‌ی ذهنش را به كار می‌اندازد برای تجزيه و تحليل. ويكی پديای زنده است اين زن...

-پنجاه سالم است. خوشحالم از تصميمی كه گرفتم. من به اندازه‌ی ده نفر زندگی كرده‌ام. ماموريت توی هر كشوری، برايم تجربه‌ی زيستی متفاوتی داشته. هرجور حساب می‌كنم، بُرده‌ام. 

هفته‌ی قبل از آمدنش به ايران، رفته بوده نيس. سيل آمده بوده. بيست نفر رفته بودند توی پاركينگ خانه‌ای تا اتومبيل‌شان را آماده كنند برای نجات از دست سيل. حبس شده بودند توی همان پاركينگ و همه مرده بودند. خطوط ارتباطی مشكل پيدا كرده بود.

-مادرم مرد و زنده شد تا توانستم باهاش تماس بگيرم و ثابت كنم سالمم. ازم قول گرفته هرجا می‌روم، روزی يك عكس از خودم برايش بفرستم.

شب، موقع خواب، تبلتش را می‌دهد دستم كه عكسی بگيرم ازش. خنده تمام صورتش را پر كرده. تاكيد می‌كند نور و پس زمينه خوب باشد. مبل هم توی عكس بيفتد. بايد معلوم باشد اقامت‌گاهش همه‌جوره راحت است.

-هر شب بايد از جايی كه هستم، عكس بگيرم و بفرستم برايش. نگرانم می‌شود. بايد مطمئن باشد جای خوابم خوب است، سرما نخورده‌ام، غذای خوب دم دستم است، دست و پايم نشكسته، سيل و زلزله نيامده، تصادف نكرده‌ام، هواپيمايم سقوط نكرده. بهش می‌گويم من پنجاه سالم است آخر. سی سال است دارم توی كشورهای مختلف تنها زندگی می‌كنم. انقلاب ديده‌ام از نزديك. وسط شورش و آشوب زندگی كرده‌ام. اما توی گوشش نمی‌رود. روزهای شلوغی مصر، به روزی يك عكس قانع نبود. مادر است ديگر.

زوم می‌كنم روی چهره‌ی سی‌وچند ساله‌ی صدوچندسال‌زيسته‌ی زن. نشان‌گر دوربين لبخندش را تشخيص می‌دهد. بوق كوتاهی می‌زند و تصويرش را ثبت می‌كند برای مادر...

-می‌دانستم كتاب دوست داری. كتابی برايت آورده‌ام كه با همه‌ی اين‌هايی كه داری، فرق دارد. اين رمان با من سفر كرده. فرودگاه به فرودگاه. كشور به كشور. فكر می‌كنم روح تمام سفرهايم، توي اين كتاب نفوذ كرده. چه هديه‌ای بهتر از اين؟

فكر و خيال دست از سرم برنمی‌دارد. توی ذهنم می‌گذارمش كنار زن‌های دور و بر. مقايسه می‌كنمش با زن همسايه، با استاد دانشگاهم، با خاله و عمه، با دوست‌ها. فكر می‌كنم به سفرهايی كه نرفته‌ايم، آدم‌هايی كه نديده‌ايم، تجربه‌هايی كه نكرده‌ايم، خطرهايی كه از بغل گوش‌مان نگذرانده‌ايم. راست می‌گويد خب. مگر قرار است چند بار زندگی كنيم؟

 

 پ.ن: ستونی دارم در ويژه‌نامه‌ی كاشانِ روزنامه‌ی بين‌المللی توريسم، با همين عنوانی كه برای اين مطلب گذاشته‌ام. قرار است توی اين نوشته‌هام، جور ديگری به گردشگرها نگاه كنم...

ضد خاطرات

درست ده سال پيش بود، همين موقع ­ها. نشسته بود پشت ميزش توي دفتري كه انتشارات سروش در اختيارش گذاشته بود براي سرپرستي فرهنگِ آثار. دور و برش پر بود از ورق و كاغذ و فرهنگ لغت. سرش پايين بود. داشت آرام و بادقت يكي از فرهنگ ­ها را ورق مي­زد و مي­ خواند. دلم نيامد حواسش را پرت كنم. قدمي عقب رفتم تا خوب وراندازش كنم. ده دوازده سالي از آشنايي ­ام با او مي ­گذشت...

تازه شروع كرده بودم به كتاب­ خواني و ايسم ­ها كلافه ­ام كرده بودند. هنوز فرانسه ­خوان نشده بودم. بعد از مدتي پرس­ وجو و گشت و گذار در راسته ­ي كتاب­ فروشي­ هاي خيابان انقلاب، مكتب­ هاي ادبي را بهم معرفي كردند. چاپ نهم بود فكر كنم. كتاب از دستم نمي ­افتاد. يكي از بازي ­هايم شده بود پيدا كردنِ رمان ­ها يا شعرهايي كه اسم­ شان را توي مكتب­ هاي ادبي مي­ ديدم...

ديوارهاي اتاق خاكستري روشن بود و ميز، خاكستري تيره. كمد فلزي و توري چرك پنجره توي ذوق مي ­زد. موزاييك ­هاي خاكستري با خال ­هاي سياهِ ناهمگون، غم ­انگيز كرده بودند فضاي اتاق را. دوست داشتم اولين ديدارم با مترجم كتاب آندره مالرو توي اتاقي باشد دست ­كم به اندازه ­ي عظمتِ ضدخاطرات...

استاد از آندره مالرو مي­ گفت و از زندگي عجيبش و از جنگ و جمهوري و وزارت و سفارت. من اما بي ­تاب بودم كلاس تمام شود تا دوباره بروم خيابان انقلاب. ضدخاطرات را كه حجيم ­تر بود خريدم و اميد را كه از اسمش خوشم آمده بود. تمام تعطيلات عيد آن سال را با مالرو سر كردم و رضا سيدحسيني...

سرش را بلند كرد. عينكش را با انگشت بالاتر داد و خيره شد به من. سلام كردم. گفت سلام دخترم. فضاي غمگين اتاق يكهو مهربان شد. يادم رفت اصلن براي چه كاري آمده بودم آن­جا. از كار و بارم سوال كرد. گفتم كتابي ترجمه كرده ­ام تازگي ­ها و داده ­ام دست ناشر. اما نمي ­دانم اسمش را چي بگذارم. اسم كتاب را پرسيد. فرانسه ­اش را گفتم. بي هيچ ادعايي آرام جلدِ فرهنگِ لغت فرانسه به فارسي را باز كرد. با انگشت كشيد روي حروفِ لاتين. به آر كه رسيد، ورق زد. دنبال كلمه گشت. كلمه به كلمه پايين رفت و روي لغتي كه پرسيده بودم، انگشتش را نگه داشت. سرش را جلوتر برد تا بهتر ببيند. بعد شروع كرد به خواندن: مرد خسته، درمانده، از پا درآمده...

شروع كرديم به نقد و بررسي پركارترين نويسنده­ ي رمان نو. مدراتو كانتابيله ­ي دوراس را خوانديم با ترجمه­ ي رضا سيدحسيني. كامو خوانديم و سارتر و ژيد با ترجمه ­هاي يكي از يكي درخشان­ ترِ رضا سيدحسيني. مكتب­ هاي ادبي را دوباره و سه­ باره دوره كرديم به تاليفِ رضا سيدحسيني. ويكي ­پدياي فارسي­ مان شده بود فرهنگِ آثار به سرپرستي رضا سيدحسيني: پيرمردي كه عصازنان، تك و تنها، سرش را انداخته بود پايين و داشت آرام­ آرام از روبه­ رو نزديكم مي­ شد. نمايشگاه كتاب تهران بود. سال 1385. آخرين سالِ نمايشگاه كتابِ سابق. دقيق شدم توي چهره ­اش. خودش بود. بلند شدم. خريدهايم را رها كردم به امان خدا. جلو رفتم. سلام كردم. سرش را آورد بالا. عينكش را تنظيم كرد روي صورتش. گفتم قطعن مرا يادتان نيست. آمده بودم دفتر انتشارات سروش. معني كلمه اي را از شما پرسيدم. خيلي بي­‌ادعا، مثل كسي كه تازه زبان فرانسه ياد گرفته باشد، فرهنگ لغتي را باز كرديد، دنبال معني‌­‌اش گشتيد و جوابم را داديد. خنديد و گفت: خب معني لغات را بايد توي فرهنگ پيدا كرد ديگر. نه؟

پ.ن : اين مطلب را به مناسبت سالگرد تولد مترجم محبوبم رضا سيدحسيني نوشتم براي سايت امروز آنلاين.

 

برای ثبت در تاريخ؟!

 

مگر می شود ايرانی باشی، قوم و خويشت حج رفته باشند، پدر و مادرت را بدرقه كرده باشی و پس از يك ماه خوشحال و خندان رفته باشی استقبال، عكس يادگاری گرفته باشی توی فرودگاه، مادربزرگت برايت سوغات آورده باشد از حج، فك و فاميل را دعوت كرده باشی وليمه و... آن وقت راحت بتوانی كنار بيايی با فاجعه ای كه چند روز پيش برای ايرانی های ديگر و قوم و خويش ها و پدر و مادرها و مادربزرگ هاشان اتفاق افتاده؟
آذر ماهِ سال نود بود كه رفتيم استقبال پدر و مادرم. پدرم موهاش را زده بود از ته و طبق معمول می خنديد. توی صورتش چيزی كم شده بود انگار. دقت كه كردم، ديدم دندان جلوش شكسته و جای خاليش توی چشم می زند. پرسيدم چه شده. با خنده گفت سوغات انبوهِ جمعيتِ مِناست. جای خالی دندان را درست كرد بعدها. اما قبل ترش، نامه ای نوشت برای سازمان حج و اوقاف و رونوشتی داد به شهرداری و صدا و سيما و چند آشنای كت و كلفت ديگر و در نهايت روزنامه ی اطلاعات. روزنامه وظيفه اش انتشار بود فقط. منتشر كرد نامه را. سازمان هم پدر را خواست و گفت و گویی كردند ظاهراً و تشكری و قول و قراری...
آن موقع ها ديگر از پدرم نپرسيدم كه كسی كاری كرد يا نه. برايم مهم نبود. پدرم كه صحيح و سالم برگشته بود و ما هم برگشته بوديم به زندگی عادی مان...
امروز اما گشتم توی آرشيوم و نامه را كشيدم بيرون. دوباره خواندمش. دلم برای پدر خوش بينم سوخت كه اندازه ی دو هزار كلمه از عمرش را هدر داده بود. دلم سوخت كه دقيقن اشاره كرده بود به انبوهِ بی سامانِ جمعيتِ منا و هشدار داده بود به چنين روزی و حيف...
بخش هایی از نامه اش را می گذارم اين جا. برای ثبت در تاريخ؟ نه جانم! فقط برای دل خودم...
ادامه نوشته

مجموعه ی كامل داستان های رومن گاری

قلابی - مرگ و چند داستان ديگر - اوضاع در ارتفاعات كليمانجارو روبه راه است

نمايشگاه كتاب

انتهای راهروی 31

غرفه ی 50

نشر چشمه

 

 

آخرین جلد!

نشر چشمه جلد سوم از مجموعه داستان های رومن گاری را با ترجمه ی سمیه نوروزی (من:) منتشر کرد:

اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو روبه راه است

پیش تر، دو مجموعه از این داستان ها با عناوین "قلابی" و "مرگ و چند داستان دیگر" از همین مترجم و همین ناشر منتشر شده بود. "قلابی" تاکنون پنج بار و "مرگ و چند داستان دیگر" دو بار تجدید چاپ شده اند.